محمد ابراهيم آيتى
398
تاريخ پيامبر اسلام ( فارسي )
نعيم بن مسعود يا وسيلهء خدائى ابن اسحاق مىگويد : رسول خدا و اصحاب همچنان در نگرانى و سختى بسر مىبردند ، و دشمن از بالا و پايين آنان را محاصره داشت ، كه « نعيم بن مسعود بن عامر » ( از بنى - أشجع بن ريث بن غطفان ) نزد رسول خدا آمد و گفت : اى رسول خدا ! من اسلام آوردهام ، امّا قبيلهء من هنوز از اسلام من بىخبرند ، به هر چه مصلحت مىدانى مرا دستور ده . رسول خدا گفت : تو در ميان ما يك مرد بيش نيستى ، پس تا مىتوانى دشمنان را از سر ما دور ساز ( يعنى : ميان ايشان اختلاف بينداز تا دست از يارى و همكارى با يكديگر بكشند ) چه جنگ نيرنگ و فريب است [ 1 ] . « نعيم بن مسعود » از نزد رسول خدا بيرون رفت ، تا نزد « بنى قريظه » - كه در جاهليّت نديمشان بود - رفت و گفت : اى « بنى قريظه » ! دوستى و يكرنگى مرا با خويش مىدانيد ، گفتند : راست مىگوئى و نزد ما متّهم نيستى . گفت : قريش و غطفان مانند شما نيستند ، اين شهر سرزمين شما است و اموال و فرزندان و زنان شما در اينجايند ، و نمىتوانيد از اينجا به جاى ديگر منتقل شويد ، اما قريش و غطفان براى جنگ با محمّد و ياران او آمدهاند و شما هم ايشان را كمك دادهايد و شهر و اموال و زنانشان در جاى ديگرى است و چون شما نيستند ، اگر فرصتى به دست آورند كار محمّد را مىسازند و اگر جز آن پيش آمد به سرزمين خود بازمىگردند ، و شما را در شهر خودتان با محمّد رها مىكنند و شما هم اگر تنها مانديد قدرت مقاومت با او را نداريد ، پس در جنگ با وى با قريش و غطفان همداستان نباشيد ، مگر آن كه از اشرافشان گروگانهائى بگيريد كه به عنوان
--> [ 1 ] - إنّما أنت فينا رجل واحد ، فخذّل عنّا إن استطعت ، فإنّ الحرب خدعة ( سيرهء ابن هشام ، ج 3 ، ص 240 ، چاپ مصطفى الحلبى ، سال 1355 ه . م . ) .